سه نقطه

بی پلاک بی نشان

«آن ها»یی که چون ابر می گذرند، نگذشته خاطره اند. چه رسد به این که فرداها یادی ازشان بکنیم. آن هایی که وصف ناشدنی اند. آن هایی که در زبان و قلم نمی گنجند. آن هایی که گفتن و نوشتن ازشان، گول زدن خودمان و دیگران است. آن هایی که اگر مسموع و مکتوب شوند، خواسته یا ناخواسته، محدود نیز شده اند. و مگر می توان محدود کرد نامحدود را؟ گذشته از این، ارزش، بزرگی و زیبایی آن ها در نهان ماندن شان است. در واگو نشدن شان. و در توان نیست جز اشارتی و کنایتی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز که بشود امشب، یک سال تمام می گذرد از سپردن دل کاروان بی پلاک بی نشان به دل جاده های خاکی جنوب. کاروانی که علمش «یا فاطمة الزهرا»، علمدارش «اباالفضل العباس»، و اهلش «عاشق» بودند. و جاده ای که خاکش، آبش و هوایش داغ کربلا به سینه داشت. جا دارد از تک تک همسفران بی پلاک بی نشان نام ببرم. بچه های دوره 16 دبیرستان فرهنگ و اساتیــــد محتـرم.   ان شاء الله همین جمع کربلا…

ادریسیان، ناصر آراسته، امیر علی آزادی، سعید اسکندری، علیرضا اصفهانی، محمد حسن آقا عبدالله، محمد حسین تهرانی، حاجی میربابا، محسن حمیدزاده، محسن خاجی، خادم علیزاده، علیرضا خورسند، محمد حسن خلعتبری، علی درخشان، ذبیحی، محمد حسین رحیمی، محمد هادی رشادی، سید علی رضوی، محمد امین صابری، محمد حسین صادقی، پوریا طوطیانوش، محمد حسین عبداللهی، عزیزآبادی، مهدی عطریان، مهدی علی اکبرزاده، حمید گلرخی، محسن مازندرانی، مهدی مافی، حسین متقی فر، مصطفی متقیان نژاد، ایمان محمدی، محسن مسجد جامعی، منیری، محمدرضا مهدوی، حسین میرقاسمی، روح الله نبیونی، عرفان نظام الاسلام. و سروران عزیز: سید مهدی حسینی، سینا معتضدی، یزدان ملک آبادی، محسن رحیمی، مهدی انصاری، علی رمضانی، استاد فریدالدین حداد عادل، استاد احمد کاظم زاده، استاد سید جلال خادمی.

دعوت مان کرده اند، سوم بار، خاک بوسی کوی پاک شهدا… به یاد همه آن ها که همراهم نیستند، هستم. یاعلی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این ها که می خوانی، گوشه ای از چند ده صفحه ی سپیدی است که سیاه کردم. در سفر زیارتی مناطق عملیاتی جنوب کشور… اردوی راهیان نور… کاروان بی پلاک بی نشان…

لباس پاک لباس خاک

این جا باید در خاک غسل کنی! هر چه بیش تر در خاک غسل کنی پاک تر می شوی. اصلن ذات خاک این گونه است. پاک و پاک کننده. حالا می پرسی مگر ما هم از خاک نیستیم؟ چرا هستیم. ولی خاک ما با بقیه خاک ها فرق می کند. خاک ما بعضی موقع ها ناخالصی قاطی اش می شود. برای همین باید با خاک خالص، ناخالصی هایمان را از بین ببریم. می دانی؟ این لباس هایی که بر تن داریم هرچه بیش تر خاکی شوند، پاک تر می شوند. فکر کنم پاک ترین لباس هایی باشند که در کل زندگی مان بر تن کرده ایم.

روضه آب

علمدار جلوتر از همه حرکتش را شروع می کند. بقیه پشت سر او. همه کاروان چیزی را زمزمه می کنند. و معبرها و خاکریز ها را پشت سر می گذارند و جلو می روند. همان هایی که خیلی قبل ها قدم گاه یاران بوده است. هر کسی در حال خودش است. اما حال آسمان گرفته است. نمی دانم از چه. ولی گله دارد و این گله را چند وقت یک بار ابراز می کند. داد و فریاد می کند. رعد و برق… بالاخره یک نفر از اهل کاروان شروع به خواندن می کند. انگار فهمیده که آسمان از چه گرفته است. شروع به خواندن می کند. روضه ی آب. و بالاخره بغض آسمان می ترکد. قطره های باران دانه دانه روی خاک پخش می شوند و محو می شوند. هم دوست دارند گذشته شان را جبران کنند و هم از خجالت، رویشان نمی شود. سرم را روی خاک می گذارم و چشم هایم را می بندم. گویی صدای سم اسبان است. پشت سر اسب سقا…

دو کوهه سلام!

به تو سلام می کنم از طرف تمام بچه های کاروان بی پلاک بی نشان.

شنیده ام که تو مامن رازهای مگوی همه کسانی بوده ای که روزها و شب هایی را در تو با حالت انتظار گذرانیده اند. همه کسانی که قلب هایی داشتند نا آرام. از شوق و شور و مستی. کسانی که لحظه شماری می کردند برای رفتن. برای پر کشیدن.

هنوز که هنوز است، یادگاری های مهمان هایت روی تنت پیداست و کافی است که کمی در تو جست و جو شود. خیلی از رازهایت فاش می شود. نه این که تو راز دار خوبی نباشی ها. نه! ما زیادی کنجکاو  هستیم. دوست داریم از هر چیزی سر در بیاوریم. ولی تو نمی گذاری. تو فاش نمی کنی رازهایت را. گریه های شبانه ی مهمانانت را. نماز شب هاشان را. شب زنده داری هاشان را. دلداری هاشان را. شوخی هاشان را. بازی کردن هاشان را. و از همه مهم تر انتظارهاشان را. انتظار برای رفتن. انتظار این که بالاخره اسمت را بخوانند و بروی…

اروند رام شد

می دانی اروند یعنی چه؟ یعنی وحشی

اروند رود، وحشی بود. تا زمانی که دوستان باباهامان، در آن پا نگذاشته بودند. از آن به بعد دیگر رام شد. دیگر طاقت طغیان نداشت. نه! دیگر جرات طغیان نداشت. آخر از هیبت کسانی که در آن رفته بودند، اروند دیگر اجازه خودنمایی پیدا نمی کرد. اروند از آن به بعد شد فرزند اهلی فرات ( تو که می دانی اروند از انشعابات اصلی فرات است). از آن به بعد سعی کرد مثل پدرش فرات شود. فراتی که خودش هم زمانی طغیان گر بود. تا روزی که …

دهم محرم شصت و یک را می گویم. اهلی شد. نه! دیگر شرم داشت از خودنمایی. آخر نتوانسته بود حتا یک قطره… از آن به بعد فهمید که در مهم ترین امتحان زندگی اش خراب کرده است. دیگر از خجالت سر بالا نیاورد. از آن به بعد سعی کرد جبران کند. سعی کرد طواف کربلا را بکند. سعی کرد دور سر کربلا بگردد و بعد بیاید پیش عاشقان آن جا. کیلومتر ها آن طرف تر. پیش کسانی که فعلن فقط حسرت آن جا را می خورند. سعی کرد نسیم آن جا را در سر عاشقانش پر کند. نمی دانم حس کردی یا نه؟ کنار اروند که نشسته بودیم بوی کربلا می آمد. بوی فرات می آمد. بوی عطر حرم…

قلب جنگ

در شلمچه زمین می تپد. مثل قلب. من خودم حس کردم که زمین دارد می تپد. به هر که گفتم، باورش نمی شد. ولی بار کنید که راست می گویم. راوی  می گفت: «شلمچه قلب جنگ بوده است. چون خیلی از عملیات ها در زمان دفاع مقدس  از آن جا انجام گرفته. در واقع شلمچه کانون و مرکز بسیاری از در گیری ها بوده است.» ولی من می دانم که شلمچه به این خاطر نمی تپد. حکمت دیگری دارد حکما. بزرگی که عمرش را در تفحص گذاشته شروع می کند: «وقتی در هنگام تفحص پیکرهای پاک شهدا را بیرون می آورند، فقط استخوان آن ها بیرون آورده می شد از خاک. گوشت و پوست و خون شهدا هنوز توی همین خاک است.» و شلمچه به خاطر همین می تپد. قلب شهید درون این خاک است. آن هم نه یک شهید. جای جای این خاک پر شده از قلب شهید. جای جای این خاک پر شده از گوشت و پوست و خون شهید. و مگر نه این که «الشهداء احیاءٌ عند ربهم یرزقون»؟

روز/خارجی

روز اول/خارجی/فتح المبین

اولین جایی که برای زیارت آمده ایم. کفش ها یکی یکی از پا در می آیند. اولین بار است که پاها داردبا خاک این جا تماس می یابد. لباس ها هم تمیز تمیز است. آن ها هم باید کم کم خاکی شدن را یاد بگیرند. اصلن برای همین آمده اند این جا. یک نفر جلوی همه بیرق در دست می رود و بقیه پشت سر او. معبرها را با صدای رگبار و توپ و خمپاره رد می کنیم و می رسیم به قتلگاه شیخی. همه دور هم جمع می شوند و می نشینند روی زمین. نمی دانم چرا اما اولین روزمان و اولین زیارتمان با روضه ی حضرت سقا شروع می شود…

روز آخر/خارجی/طلاییه

آخرین جایی که برای زیارت آمده ایم. کفش ها یکی یکی از پا در می آیند. اخرین بار است که پاها دارد با خاک این جا تماس می یابد. لباس ها هم پاک پاک است. آن ها هم باید کم کم خاکی شدن را یاد گرفته باشند. اصلن برای همین آمده بودند این جا. یک نفر جلوی همه بیرق در دست می رود و بقیه پشت سر او. خاکریزها را  با نوای مداحی و سینه زنی رد می کنیم و می رسیم به گودال قتلگاه. همه دور هم جمع می شوند و می نشینند روی زمین. نمی دانم چرا اما آخرین روزمان و آخرین زیارتمان با روضه ی حضرت سقا تمام می شود…

تک تیر

1.جای سوزن انداختن نبود. صف ها، نامنظم کنار هم تشکیل شده بود. با یک حساب سر انگشتی می شد حدودا بیست تا صف. هر کسی وارد می شد،  می رفت توی یکی از صف ها جا  می گرفت. جمعیت کیپ تا کیپ کنار هم ایستاده بودند. نمازخانه هم شلوغ تر از حیاط! مدام خالی و پر می شد. داشتیم کم کم بیرون می آمدیم. با اشاره یک نفر سرمان را به طرف سر در ایستگاه چرخاندیم : «ایستگاه تنگ»!!!

2.از قطار بیرون آمدیم. از بلند گوهای ایستگاه، صدای گوش خراشی بلند شد: «مسافران گرامی تنها 10 دقیقه برای نماز صبح فرصت دارید.» چشم های بسته مان را کمی مالیدیم تا بلکه کمی باز شوند. در خواب و بیداری، هر کجا جمعیت می رفت ما هم پی اش را گرفته بودیم و می رفتیم. سه، چهار تا پیچ در یک جای تنگ و تاریک. و مثل این که بالاخره رسیده بودیم. کسی که پیشاپیش بقیه بود، جلوی دری ایستاد و در را باز کرد و وارد شد و بقیه هم پشت سر او… یک دفعه صدای داد و فریادی بلند شد: «آقا کجا دارید می آیید؟ این جا منزل شخصی یه» نصف فرصت که از کف مان رفته بود. ما مانده بودیم و نیم دیگرش.

3.راننده اتوبوس ترمز دستی را آن قدر محکم می کشد که صدا از ستون فقراتش بلند می شود. بچه ها یکی یکی پیاده می شوند و اولین چیزی که توجه شان را جلب می کند، تابلوی سردر است. «معراج الشهدا شهید محمودوند». پایین آن هم روی پارچه ای یک بیت شعر نوشته شده است:

این دشت خوابگاه شهیدان است                   فرصت شمار وقت تماشا است

پروین اعتصامی(وفات 1320)!!!

4.رفتیم فتح المبین. رفتیم دو کوهه. رفتیم حسینیه تخریب چی ها. رفتیم فکه. رفتیم اروند کنار. رفتیم شلمچه. رفتیم طلائیه. و شما ما را می دید…

5.طلائیه … عجب طلائیه!

Advertisements

4 دیدگاه»

  حسين متقي فر wrote @

سلام بي خدا حافظي پا مي شي مي ري كجا؟

اومدم بگم به يادتم به يادتيم

حرفات دلمو سوزوند از دل سوخته هم چيزي در نمياد

زيارت قبول التماس دعا

يادت نره امسال كنكوري ام (كنكورييم) ………………………

  حمید wrote @

سلام من در وبلاگ سعید قبا شما را پیدا کردمخوشحال میشم که از وبلاگ ما هم دیدن کنید. از وبلاگ فلسفی ما نیز دیدن کنید:philosophy-life.blogfa.com

  مهدی wrote @

این ها نوشته های ساله پیشته؟ قشنگ بودن

تا حالا که همچین جایی نیومدم، نمیدونمم هیچ وقت میرم یا نه…
به هر حال التماس دعا

  مهدي مافي wrote @

الحق نوستالوژيك بود.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: