سه نقطه

بهاران خجسته باد…

بهار یعنی شروع. دست من و تو هم نیست. از اول همه  احوال و اقوال و افعال حاکی از آن اند که خواه ناخواه مصداق»حول حالنا الی احسن الحال»می شوی.

اولِ صبح که از خانه راهی دانشگاه شدم، مثل خیلی قبل تر ها سر بخت دکه روزنامه فروشی سر خیابان مان رفتم و با همان شور و اشتیاق چند مجله ی همشهری جوان و چلچراغ و پنجره و 24 و تماشاگر را (فارغ از صورت و محتوا و تنها جهت علقه ی خاطر) از لا به لای آن همه پیدا کردم و تا دم در کلاس توی یک یک شان سرک کشیدم.

 اول کلاس ترم جدید هم، این درس را به بنده ی زبان نفهم داشت می داد که: For must it is a time to say goodbye to the past and to think about new beginnings. In many countries people make new resolutions. They make promises to themselves to make changes in their lives, such as to lose weight, to stop smoking, to get a new job, or to learn a new skill

اول روزهفته برای کسی که باورزش حداقل رابطه ممکن را دارد،فرصت مغتنمی است بلکه دو ساعتی بی جهت دنبال توپ بدود و آخر سر سایه توپ را بزند!

امروز اول ربیع الاول بود. اما، زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه، حکایت کرده اند اردی بهشتی می رسد از راه…

لحظه های زودگذر

پسرک

در گوشه ی خیابان

با ترازوی کوچکش

وزن می کرد

آدم ها را

غزلی عاشقانه!

هفته گذشته شب شعر «غزلی عاشقانه» برگزار گردید. بی هیچ مقدمه، گزارشی بخوانید به قلم علیرضا اصفهانی دبیر مراسم و سپس چند نکته ای هم به قلم بنده که ذکر آن ها ضروری به نظر می رسد:

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دومین مراسم شب شعر فارغ التحصیلان دبیرستان فرهنگ، با عنوان غزلی عاشقانه، پنج شنبه شب هفته ی گذشته با حضور جناب آقای دکتر غلامعلی حداد عادل، عده ای از شعرای برجسته ی کشور و جمعی از فارغ التحصیلان دبیرستان برگزار شد. در این مراسم که حدود سه ساعت به طول انجامید، تعدادی از شاعران همچون آقایان امید مهدی نژاد، مهدی سیار و حمیدرضا برقعی و حدود ده تن از فارغ التحصیلان همچون آقایان نگارشی،حسینی، شهرتی، طوطیانوش و … به خواندن اشعار خویش پرداختند. همچنین جناب دکتر حداد عادل به سخنرانی کوتاهی در باب شعر و ادب فارسی پرداختند و چند بیتی از اشعار خود را نیز برای حاضرین خواندند. این مراسم با سخنرانی دبیر شب شعر غزلی عاشقانه به پایان رسید.

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکم. تا جشنواره، همایش، سمینار و الخ به گوش مان می خورد، نی آگاه یک دکور، یک تریبون و یک مجری در ذهن مان تصویر می شود که قرار است بر اساس کلیشه ای لایتغیر، یکی دو ساعت سخنرانی و کلیپ و متن به خوردمان بدهند و ما هم سرخوش از حضور در برنامه ای جذاب و مفرح، باده به دست به منازل مان بازگردیم! در هرحال اگر این جامه ی ناموزون به تن هر کس و ناکس خوش نشیند، مطمئنا به هیئت و قامت شعر و شاعری دوخته نشده است. شعر و شاعر بیش از آن که خواهان تقدیر و تشکر باشد، نیازمند نقد و اصلاح است. که این دو مسیر، سرنوشتی متفاوت و گاه متضاد دارند. وقتی میدان تقدیر و تشکر باشد، تا آن جا که ممکن است بر وجوه برتری دهنده و امتیاز بخش تاکید می شود و نکات مثبت یادآوری می گردد. اما وقتی میدان نقد و اصلاح باشد، لطایف و ظرایف امر روشن می شود و نکات منفی گوشزد می گردد. در مسیر اول خوب به همدیگر حال می دهیم و نان به هم قرض می دهیم، بی آن که چیزی به کسی اضافه شده باشد؛ اما در مسیر دوم خوب حال همدیگر را سر جای اش می آوریم و رُس هم را می کشیم بلکه قدمی رو به جلو برداشته شود و پیشرفتی حاصل آید.

دوم. شب شعر نه آن است که با تشریفات و تکلفات و تعارفات، آسمان اش ستاره باران شود! بل حلقه ای است که جمعی از مشتاقان شعر را گرد می آورد تا درون گود به زورآزمایی پبردازند و با یکدیگر دست و پنجه نرم کنند تا در نهایت ورزیده شوند. فواید تشکیل حلقه ی شعر و ادب از جهات مختلف است: اولا شعر و شاعری امری مُدام و مستمر است نه مقطعی و دوره ای. اعنی هیچ گاه شرکت در یک شب شعر سالانه، هیچ سود و ضرری  برای هیچ کس (از جمله شاعران) نداشته و ندارد؛ در حالی که حلقه ی شعری ماهانه تمرینی است برای جهش به پله های بالاتر. ثانیا حلقه ی شعر منجر به حذف تماشاچیان و ورود به صحنه ی بازیگران واقعی می شود. اعنی افرادی که علاقه مندان واقعی به این حیطه هستند، در این جمع حضور می یابند و لاغیر. ثالثا بی شک جزو بهترین خاطرات هر شاعری، حضور در این حلقه ها در اعوان جوانی بوده است. وصف ناشدنی است لذت تشکیل این حلقه ها…

سوم. انجمن ادبی می تواند به عنوان مجموعه ای منسجم، با برنامه ریزی های مدت دار، در راستای بهبود کیفی و کمی ادبیات گام بردارد. در واقع غایت شب شعر، حلقه ی شعر و الخ نه تشکیل انجمن ادبی، که بالعکس انجمن ادبی خود وسیله ای است برای پرورش نسلی ادبی شامل شعرا و نویسندگان. انجمن ادبی به عنوان زمینه ای برای راهبری و جهت دهی صحیح به علاقه مندان به حوزه ی ادبیات می تواند برنامه های مختلفی را در دستور کار قرار دهد. برای مثال: برگزاری دوره های مطالعاتی متون ادبی کهن و معاصر، نشست های نقد آثار ادبی داخلی و خارجی، معرفی آثار ادبی روز جهان، برگزاری حلقه های شعر و ادب و الخ، امروزه جزو نیازهای اصلی شاعران و نویسندگان جوان محسوب می شود.

چهارم. غایت هر نوع فعالیت ادبی در دبیرستان ادبیات و علوم انسانی می بایست پرورش نسلی ادبی باشد. و هر برنامه ای که در این  حیطه اجرا می گردد باید نتایجی ملموس و عینی بر روی خروجی (دانش آموز) داشته باشد. در واقع دبیرستانی همچون فرهنگ که جزو پیشگامان عرصه ی ادبیات و علوم انسانی کشور به حساب می آید باید دانش آموختگانی مانوس و مالوف باادبیات را به جامعه دانشگاهی تحویل دهد.  که یکی از نتایج قابل ذکر آن، غربال نخبگان ادبی و ورود حرفه ای به این عرصه است. موضوعی که هیچ گاه به طور جدی به آن توجه نمی شود، همانا پرداختن به شاعری و نویسندگی به مثابه ی یک شغل است. معدود مدیران، معلمان، دانش آموزان و والدینی را می توان سراغ گرفت که به این مساله اعتنا نمایند.

یا علی مددی

روزهای آخرکنکوربود.روزشماری می کردیم برای تمام شدن پیش دانشگاهی. من و یکی از دوستان، توی حیاط دبیرستان، زیر درخت توت، روی نیمکت سبز، کنار هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم. پرسید: «چند روز مانده تا کنکور؟» گفتم: «سی و سه روز» گفت: «آه… سی و سه روز… چقدر زیاد… چقدر دیر می گذرد…» آن روز، من و او، از آرزوها و برنامه هامان برای بعد از کنکور گفتیم و شنیدیم. آرزوهایی که در سر داشتیم و برنامه هایی که روی کاغذ آورده بودیم. متناسب با  ارزش ها، دغدغه ها، توانایی ها، خواسته ها و نیاز ها.

چند روز پیش، دوباره من و همان دوست، توی حیاط دبیرستان، زیر درخت توت، روی نیمکت سبز، کنار هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم.  در حالی که دقیقن دو سال از آن روز می گذشت. صحبت می کردیم نه از ارزش ها، دغدغه ها، توانایی ها، خواسته ها و نیاز ها. بلکه از آن همه آرزو و برنامه که در سر داشتیم و روی کاغذ آورده بودیم ولی …

و حالا، من، بعد از دو سال، احساس می کنم که هنوز در اول راه ایستاده ام و راه درازی در پیش است. راه درازی به اندازه یک پلک بر هم زدن. یا علی مددی.

با هم – بی هم

وقتی با هم بودند، جای شان تنگ بود، نمی توانستند زنده بمانند.

وقتی بی هم بودند، دل شان تنگ بود، نمی توانستند زنده بمانند.

ماهی های بی چاره!

بی پلاک بی نشان

«آن ها»یی که چون ابر می گذرند، نگذشته خاطره اند. چه رسد به این که فرداها یادی ازشان بکنیم. آن هایی که وصف ناشدنی اند. آن هایی که در زبان و قلم نمی گنجند. آن هایی که گفتن و نوشتن ازشان، گول زدن خودمان و دیگران است. آن هایی که اگر مسموع و مکتوب شوند، خواسته یا ناخواسته، محدود نیز شده اند. و مگر می توان محدود کرد نامحدود را؟ گذشته از این، ارزش، بزرگی و زیبایی آن ها در نهان ماندن شان است. در واگو نشدن شان. و در توان نیست جز اشارتی و کنایتی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز که بشود امشب، یک سال تمام می گذرد از سپردن دل کاروان بی پلاک بی نشان به دل جاده های خاکی جنوب. کاروانی که علمش «یا فاطمة الزهرا»، علمدارش «اباالفضل العباس»، و اهلش «عاشق» بودند. و جاده ای که خاکش، آبش و هوایش داغ کربلا به سینه داشت. جا دارد از تک تک همسفران بی پلاک بی نشان نام ببرم. بچه های دوره 16 دبیرستان فرهنگ و اساتیــــد محتـرم.   ان شاء الله همین جمع کربلا…

ادریسیان، ناصر آراسته، امیر علی آزادی، سعید اسکندری، علیرضا اصفهانی، محمد حسن آقا عبدالله، محمد حسین تهرانی، حاجی میربابا، محسن حمیدزاده، محسن خاجی، خادم علیزاده، علیرضا خورسند، محمد حسن خلعتبری، علی درخشان، ذبیحی، محمد حسین رحیمی، محمد هادی رشادی، سید علی رضوی، محمد امین صابری، محمد حسین صادقی، پوریا طوطیانوش، محمد حسین عبداللهی، عزیزآبادی، مهدی عطریان، مهدی علی اکبرزاده، حمید گلرخی، محسن مازندرانی، مهدی مافی، حسین متقی فر، مصطفی متقیان نژاد، ایمان محمدی، محسن مسجد جامعی، منیری، محمدرضا مهدوی، حسین میرقاسمی، روح الله نبیونی، عرفان نظام الاسلام. و سروران عزیز: سید مهدی حسینی، سینا معتضدی، یزدان ملک آبادی، محسن رحیمی، مهدی انصاری، علی رمضانی، استاد فریدالدین حداد عادل، استاد احمد کاظم زاده، استاد سید جلال خادمی.

دعوت مان کرده اند، سوم بار، خاک بوسی کوی پاک شهدا… به یاد همه آن ها که همراهم نیستند، هستم. یاعلی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این ها که می خوانی، گوشه ای از چند ده صفحه ی سپیدی است که سیاه کردم. در سفر زیارتی مناطق عملیاتی جنوب کشور… اردوی راهیان نور… کاروان بی پلاک بی نشان…

لباس پاک لباس خاک

این جا باید در خاک غسل کنی! هر چه بیش تر در خاک غسل کنی پاک تر می شوی. اصلن ذات خاک این گونه است. پاک و پاک کننده. حالا می پرسی مگر ما هم از خاک نیستیم؟ چرا هستیم. ولی خاک ما با بقیه خاک ها فرق می کند. خاک ما بعضی موقع ها ناخالصی قاطی اش می شود. برای همین باید با خاک خالص، ناخالصی هایمان را از بین ببریم. می دانی؟ این لباس هایی که بر تن داریم هرچه بیش تر خاکی شوند، پاک تر می شوند. فکر کنم پاک ترین لباس هایی باشند که در کل زندگی مان بر تن کرده ایم.

روضه آب

علمدار جلوتر از همه حرکتش را شروع می کند. بقیه پشت سر او. همه کاروان چیزی را زمزمه می کنند. و معبرها و خاکریز ها را پشت سر می گذارند و جلو می روند. همان هایی که خیلی قبل ها قدم گاه یاران بوده است. هر کسی در حال خودش است. اما حال آسمان گرفته است. نمی دانم از چه. ولی گله دارد و این گله را چند وقت یک بار ابراز می کند. داد و فریاد می کند. رعد و برق… بالاخره یک نفر از اهل کاروان شروع به خواندن می کند. انگار فهمیده که آسمان از چه گرفته است. شروع به خواندن می کند. روضه ی آب. و بالاخره بغض آسمان می ترکد. قطره های باران دانه دانه روی خاک پخش می شوند و محو می شوند. هم دوست دارند گذشته شان را جبران کنند و هم از خجالت، رویشان نمی شود. سرم را روی خاک می گذارم و چشم هایم را می بندم. گویی صدای سم اسبان است. پشت سر اسب سقا…

دو کوهه سلام!

به تو سلام می کنم از طرف تمام بچه های کاروان بی پلاک بی نشان.

شنیده ام که تو مامن رازهای مگوی همه کسانی بوده ای که روزها و شب هایی را در تو با حالت انتظار گذرانیده اند. همه کسانی که قلب هایی داشتند نا آرام. از شوق و شور و مستی. کسانی که لحظه شماری می کردند برای رفتن. برای پر کشیدن.

هنوز که هنوز است، یادگاری های مهمان هایت روی تنت پیداست و کافی است که کمی در تو جست و جو شود. خیلی از رازهایت فاش می شود. نه این که تو راز دار خوبی نباشی ها. نه! ما زیادی کنجکاو  هستیم. دوست داریم از هر چیزی سر در بیاوریم. ولی تو نمی گذاری. تو فاش نمی کنی رازهایت را. گریه های شبانه ی مهمانانت را. نماز شب هاشان را. شب زنده داری هاشان را. دلداری هاشان را. شوخی هاشان را. بازی کردن هاشان را. و از همه مهم تر انتظارهاشان را. انتظار برای رفتن. انتظار این که بالاخره اسمت را بخوانند و بروی…

اروند رام شد

می دانی اروند یعنی چه؟ یعنی وحشی

اروند رود، وحشی بود. تا زمانی که دوستان باباهامان، در آن پا نگذاشته بودند. از آن به بعد دیگر رام شد. دیگر طاقت طغیان نداشت. نه! دیگر جرات طغیان نداشت. آخر از هیبت کسانی که در آن رفته بودند، اروند دیگر اجازه خودنمایی پیدا نمی کرد. اروند از آن به بعد شد فرزند اهلی فرات ( تو که می دانی اروند از انشعابات اصلی فرات است). از آن به بعد سعی کرد مثل پدرش فرات شود. فراتی که خودش هم زمانی طغیان گر بود. تا روزی که …

دهم محرم شصت و یک را می گویم. اهلی شد. نه! دیگر شرم داشت از خودنمایی. آخر نتوانسته بود حتا یک قطره… از آن به بعد فهمید که در مهم ترین امتحان زندگی اش خراب کرده است. دیگر از خجالت سر بالا نیاورد. از آن به بعد سعی کرد جبران کند. سعی کرد طواف کربلا را بکند. سعی کرد دور سر کربلا بگردد و بعد بیاید پیش عاشقان آن جا. کیلومتر ها آن طرف تر. پیش کسانی که فعلن فقط حسرت آن جا را می خورند. سعی کرد نسیم آن جا را در سر عاشقانش پر کند. نمی دانم حس کردی یا نه؟ کنار اروند که نشسته بودیم بوی کربلا می آمد. بوی فرات می آمد. بوی عطر حرم…

قلب جنگ

در شلمچه زمین می تپد. مثل قلب. من خودم حس کردم که زمین دارد می تپد. به هر که گفتم، باورش نمی شد. ولی بار کنید که راست می گویم. راوی  می گفت: «شلمچه قلب جنگ بوده است. چون خیلی از عملیات ها در زمان دفاع مقدس  از آن جا انجام گرفته. در واقع شلمچه کانون و مرکز بسیاری از در گیری ها بوده است.» ولی من می دانم که شلمچه به این خاطر نمی تپد. حکمت دیگری دارد حکما. بزرگی که عمرش را در تفحص گذاشته شروع می کند: «وقتی در هنگام تفحص پیکرهای پاک شهدا را بیرون می آورند، فقط استخوان آن ها بیرون آورده می شد از خاک. گوشت و پوست و خون شهدا هنوز توی همین خاک است.» و شلمچه به خاطر همین می تپد. قلب شهید درون این خاک است. آن هم نه یک شهید. جای جای این خاک پر شده از قلب شهید. جای جای این خاک پر شده از گوشت و پوست و خون شهید. و مگر نه این که «الشهداء احیاءٌ عند ربهم یرزقون»؟

روز/خارجی

روز اول/خارجی/فتح المبین

اولین جایی که برای زیارت آمده ایم. کفش ها یکی یکی از پا در می آیند. اولین بار است که پاها داردبا خاک این جا تماس می یابد. لباس ها هم تمیز تمیز است. آن ها هم باید کم کم خاکی شدن را یاد بگیرند. اصلن برای همین آمده اند این جا. یک نفر جلوی همه بیرق در دست می رود و بقیه پشت سر او. معبرها را با صدای رگبار و توپ و خمپاره رد می کنیم و می رسیم به قتلگاه شیخی. همه دور هم جمع می شوند و می نشینند روی زمین. نمی دانم چرا اما اولین روزمان و اولین زیارتمان با روضه ی حضرت سقا شروع می شود…

روز آخر/خارجی/طلاییه

آخرین جایی که برای زیارت آمده ایم. کفش ها یکی یکی از پا در می آیند. اخرین بار است که پاها دارد با خاک این جا تماس می یابد. لباس ها هم پاک پاک است. آن ها هم باید کم کم خاکی شدن را یاد گرفته باشند. اصلن برای همین آمده بودند این جا. یک نفر جلوی همه بیرق در دست می رود و بقیه پشت سر او. خاکریزها را  با نوای مداحی و سینه زنی رد می کنیم و می رسیم به گودال قتلگاه. همه دور هم جمع می شوند و می نشینند روی زمین. نمی دانم چرا اما آخرین روزمان و آخرین زیارتمان با روضه ی حضرت سقا تمام می شود…

تک تیر

1.جای سوزن انداختن نبود. صف ها، نامنظم کنار هم تشکیل شده بود. با یک حساب سر انگشتی می شد حدودا بیست تا صف. هر کسی وارد می شد،  می رفت توی یکی از صف ها جا  می گرفت. جمعیت کیپ تا کیپ کنار هم ایستاده بودند. نمازخانه هم شلوغ تر از حیاط! مدام خالی و پر می شد. داشتیم کم کم بیرون می آمدیم. با اشاره یک نفر سرمان را به طرف سر در ایستگاه چرخاندیم : «ایستگاه تنگ»!!!

2.از قطار بیرون آمدیم. از بلند گوهای ایستگاه، صدای گوش خراشی بلند شد: «مسافران گرامی تنها 10 دقیقه برای نماز صبح فرصت دارید.» چشم های بسته مان را کمی مالیدیم تا بلکه کمی باز شوند. در خواب و بیداری، هر کجا جمعیت می رفت ما هم پی اش را گرفته بودیم و می رفتیم. سه، چهار تا پیچ در یک جای تنگ و تاریک. و مثل این که بالاخره رسیده بودیم. کسی که پیشاپیش بقیه بود، جلوی دری ایستاد و در را باز کرد و وارد شد و بقیه هم پشت سر او… یک دفعه صدای داد و فریادی بلند شد: «آقا کجا دارید می آیید؟ این جا منزل شخصی یه» نصف فرصت که از کف مان رفته بود. ما مانده بودیم و نیم دیگرش.

3.راننده اتوبوس ترمز دستی را آن قدر محکم می کشد که صدا از ستون فقراتش بلند می شود. بچه ها یکی یکی پیاده می شوند و اولین چیزی که توجه شان را جلب می کند، تابلوی سردر است. «معراج الشهدا شهید محمودوند». پایین آن هم روی پارچه ای یک بیت شعر نوشته شده است:

این دشت خوابگاه شهیدان است                   فرصت شمار وقت تماشا است

پروین اعتصامی(وفات 1320)!!!

4.رفتیم فتح المبین. رفتیم دو کوهه. رفتیم حسینیه تخریب چی ها. رفتیم فکه. رفتیم اروند کنار. رفتیم شلمچه. رفتیم طلائیه. و شما ما را می دید…

5.طلائیه … عجب طلائیه!

گل سرخی خاردار، تقدیم بااحساس!

1.اگر بخواهیم برای این قول مشهور که » هنرمند راستین فرزند زمانه ی خویشتن است «یک مصداق تمام عیار بیابیم، آن کسی نیست جز ابراهیم حاتمی کیا. آثار او که آیینه ای تمام نما از افکار، ارزش ها و دغدغه های اوست، به روشنی، گواه این واقعیت است. اما فراتر از آن ها، خود او بارها و بارها بر این مساله صحّه گذاشته است. از آخرین مصاحبه ی زنده ی تلویزیونی پس از اکران » به نام پدر «گرفته تا اولین مصاحبه ی مطبوعاتی پس از اکران » به رنگ ارغوان «که اذعان کرده است: » همیشه گفته ام. من فیلمساز واکنشی ام. مثل جیوه در دماسنج. بسط و قبض من با احوالات اطرافم نسبتی صریح دارد. «و در این جاست که مرد مو سپید کرده ای که کم کم دارد پا به سن 50 سالگی می گذارد، به دنبال قرائتی جدید و متفاوت از قرائت رسمی می رود؛ و تابوهای سیاسی، اجتماعی و اخلاقی را به چالش می کشد. تا جایی که این فرضیه به ذهن خطور می کند که برای او راست و چپ، اصولگرا و اصلاح طلب و… موضوعیت ندارد؛ بلکه او در هر دوره ای به دنبال حرف مخالف زدن است. انگار هر چه سازش ناکوک تر باشد به گوش خوش تر است. و این ساز مخالف رابطه ای مستقیم دارد با وضعیت سیاسی-اجتماعی کشور و جریان حاکم. البته او تا جایی که امکان داشته، سعی کرده وارد مناسبات و زد و بندهای سیاسی نشود، ولی در سال های اخیر کفه ی ترازویش سنگینی کرده است به سوی جبهه اصلاح طلبان؛ اما با این وجود بر عکس بسیاری از هم رزمانش در عرصه فیلم سازی همچنان از اظهار نظر صریح اجتناب می کند و اصرار دارد که حرف هایش را در قالب فیلم هایش بازگو کند. در حال حاضر نیز، او خود را نماینده قشری از سینماگران می داند که وکالت حسی خود را به او واگذار کرده اند و سخن او را سخن خود می دانند و پشت او ایستاده اند. اما با تمام این تفاسیر نباید این مهم را فراموش کنیم که ابراهیم حاتمی کیا همواره خود را فرزند انقلاب و نظام اسلامی می دانسته و می داند.

2.شاید بهترین تعبیری که می توانم برای آثار حاتمی کیا به کار برم » سینمای فریاد «باشد. آثار حاتمی کیا در واقع واکنشی است به تلاطم های جامعه؛ و او برای ابراز این واکنش به فریادی متوسل می شود که گاه به کلیشه، گاه به شعار و گاه به صراحت سوق پیدا می کند. اما خود او تعبیر » سینمای آینده نگر نگران «را برای آثارش بیش تر می پسندد. سینمایی که به ابراز نگرانی های درون جامعه می پردازد. حال این نگرانی ها ممکن است صبغه ی سیاسی، دینی، اعتقادی، اخلاقی، فرهنگی-اجتماعی و… داشته باشند. او گاه نگران از دست رفتن پرچم نصر من الله و فتح قریب است و » دیده بان «را می سازد. گاه نگران مصلحت است و » آژانس شیشه ای «را خلق می کند. و گاه نگران امنیت است و نتیجه ی آن می شود » به رنگ ارغوان «.

وجوه مشترک بین آثار او کم نیست. اما شاید مهم ترین این اشتراکات، که پایه و اساس فیلم های او است، وجود شخصیت هایی نیمه اسطوره ای است که تمام قصه حول محور آن ها می چرخد و دارای ویژگی های منحصر به فردی هستند. ویژگی هایی چون استقلال شخصیتی، دارای مسلک و منش و عقیده، محکم و مقاوم، تنها در برابر اجتماع، قدرت رهبری،  انتخاب کننده  و تعیین کننده، منتقد وضع موجود و… که تریبون اصلی بیان نظرات آقای کارگردان می شوند. و از این رو است که اکثر فیلم های او را با یک نام  و چهره خاص به یاد داریم .

3.» شاید به رنگ ارغوان گل سرخ خارداری باشد که دل یاران را ریش کرده است؛ ولی شما می دانید که من نیّتی جز تقدیم گل نداشتم. «این بخشی از نامه ای است که در اوان توقیف به رنگ ارغوان حاتمی کیا به یونسی وزیر وقت اطلاعات نوشت و درآن احساس ناخرسندی و ابراز گلایه خود را بابت توقیف فیلم، انتقال داد. اما گذشته از محتوای نامه، شاید بهترین تعبیر درمورد به رنگ ارغوان را خالق آن به کار برد. » گل سرخ خاردار «. و این گل سرخ با تمام زیبایی و رنگ و بویش، خاری شد در چشم و دل؛ و تمام نکات مثبت آن در زیر سایه نکات منفی قرار گرفت و سرنوشتی این چنینی برایش رغم زد و در محاق ماند.

اما به رنگ ارغوان سیزدهمین اثر ابراهیم حاتمی کیا با اقبال روبه رو شد. با اقبال عمومی! و به مذاق خیلی از خواص هم خوش آمد. از از اهالی سینما گرفته تا منتقدان و چهره های سیاسی، خیلی ها زبان به مدح آن گشودند و از آن استقبال کردند. اما عوامل مختلفی در این اقبال دخیل بود. از موضوع حساس و حساسیت زایی همچون یک سیستم اطلاعاتی است (که خود می تواند بالذات جذاب و جالب توجه باشد و حال اگر این موضوع همراه شود با یک نقد جدی و گزنده به آن، جذابیت و جلب توجه، چند برابر می شود.) گرفته تا دیدن اثر تازه اکران شده ی کارگردان پر حاشیه این سال ها و کسب 3 سیمرغ بلورین از بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر و شاید از همه مهم تر 5 سال توقیف فیلم و خیلی حواشی دیگر.

اما داستان به رنگ ارغوان. داستان یک مامور سازمان اطلاعاتی (هوشنگ ستاری، کد سازمانی: شهاب) است که برای انجام ماموریت به یکی از شهرهای شمالی اعزام می شود. سوژه تحت نظر او، ارغوان، فرزند یکی از سران گروهک ضد نظام (میثم کامرانی، کد سازمانی: شفق) است. در جریان انجام ماموریت، هوشنگ به ارغوان دل می بندد و درگیر احساسات می شود و از انجام صحیح ماموریت باز می ماند. به عقیده ی عده ی زیادی شاید تا این جا ایرادی به فیلم وارد نباشد و فیلم واقعیتی غیر قابل انکار را مطرح کرده است. اما در این میان نکات زیادی از فیلم برداشت می شود که ذکر آن ها ضروری می رود. ابتدا به طرح نکات مثبت و سپس به طرح نکات منفی می پردازم .

در فصل افتتاحیه ی فیلم و درهنگام بازکردن کیف ابزارکار و آماده سازی تجهیزات، نماها مدام کات می خورد به وضو گرفتن و نماز خواندن مامور اطلاعات و با این نماها به نوعی تقدس کار و بعد عبادی- سیاسی کار به نمایش گذاشته می شود. ضمن این که نوعی تلمیح به این عرف سیاسی-اجتماعی امروز نیز دارد که ماموران اطلاعاتی را با تعبیر » سربازان گمنام امام زمان «یاد می کنند.

در جای جای فیلم، قدرت سازمان اطلاعاتی کشور در حفاظت و حراست از جان و مال و ناموس مردم به تصویر کشیده شده است. اشراف اطلاعات، استفاده از تکنولوژی های روز و… نشان دهنده ی این امر است که هیچ چیزی در داخل (وحتی خارج) مرزهای ایران بر این سازمان پوشیده نیست. ضمن این که، آن چه که در فیلم به تصویر کشیده شده است تنها بخش اندکی از توان سازمان اطلاعاتی کشور است.

در طول فیلم، با کمی دقت، این نکته به چشم می آید که سازمان اطلاعات، مراقبت و حفاظتی دائمی از مامور خود ترتیب داده است. از کنترل نامحسوس او در حین عبور و مرور در روستا گرفته تا مشاهده ی پیام ارسال نشده ی مامور اطلاعات و در نهایت تحت نظر داشتن او پس از فرار و بازگشت با چهره ی مبدل. این امر در مورد منافقان و معاندان نظام نیز صادق است؛ و به رغم نفوذ آن ها در کشور،  با ورود سازمان اطلاعات به درون این گروهک ها، تحرکات و رفت و آمدهای آن ها تحت کنترل قرار می گیرد.

در سازمان های اطلاعاتی دیگر کشورها همچون آمریکا و اسرائیل (سیا و موساد) شاهد پروژه ی حذف فیزیکی مهره های سوخته ی آن سازمان ها هستیم . اما در این فیلم شاهد این نکته هستیم که برخلاف دیگر سازمان های اطلاعاتی بزرگ دنیا، با این گونه مهره ها با ملاطفت، برخورد می شود. این رافت و عطوفت حتی در برخورد با معاندان و منافقان نیز به چشم می خورد. تا جایی که در سکانس های پایانی فیلم و در صبحگاه ورود شفق به خانه ارغوان، در حالی که منافقان قصد ترور او را دارند، سازمان اطلاعاتی برای حفظ جان او تلاش و فداکاری می کند. و در همین جا است که شاهد چهره ای زشت و کریه از گروهک های معاند نظام  و ضد انقلاب هستیم. گروهک هایی که به نیروهای خودی و یاران قدیمی خود هم رحم نمی کنند و اگر لازم باشد سعی در از بین بردن او دارند.

جهل محتوایی در این فیلم مشهود است که می تواند علل مختلفی داشته باشد. عدم دسترسی به اطلاعات لازم، پیرامون حدود و ثغور تونایی ها و امکانات و یا خط قرمزهای نمایش و یا عدم نمایش شگردها و همچنین بی اطلاعی از قوانین حاکم بر سازمان اطلاعاتی کشور. برای مثال در سکانس ورود فرمانده و رویارویی با مامور اطلاعاتی، به تماشاگر چنین القاء می شود که در صورت لزوم، فرمانده اختیار و توانایی حذف او را دارد. و یا در فصل اختتامیه فیلم، یک مامور زن وظیفه تحت نظر داشتن مامور اطلاعاتی سابق و فراری حاضر را بر عهده می گیرد؛ که در سازمان اطلاعاتی کشور، امکان وقوع چنین امری محال است. اما شاید بتوان این به ظاهر جهل محتوایی را، حیله ای برای جذاب تر کردن فیلم نیز انگاشت که کارگردان به آن متوسل شده است.

در فیلم تصویری خشن از ماموران اطلاعاتی به بیننده القاء می شود.برای مثال  عکس پس زمینه ی لپ تاب مامور اطلاعات (گورستان) و نحوه ی برخورد او با یکی از دانشجویان مرتبط با ارغوان (محسن یوسفی) و … نشان دادن تصویری نامناسب از دانشجو نیز از دیگر نکات منفی این فیلم است. به نحوی که قشر دانشجو، عیاش، لوده و لاابالی به تصویر کشیده شده است.  این اشکال در ارائه ی تصویر از نیروی انتظامی نیز وجود دارد و تصویری زشت و غیرواقعی از نیروی انتظامی در برابر بیننده قرار می گیرد. حال بر فرض اگر این تصاویر ارائه شده واقعیت هم داشته باشد، سینما به عنوان یکی از پرقدرت ترین رسانه های فرهنگ ساز وظیفه ی ترمیم و درمان این اشکال را دارد و نه علنی ساختن آن؛ که دردی است افزون بر دردهای پیشین. و این، نه فقط مربوط به این فیلم، بلکه متاسفانه هم اکنون گریبان گیر اساس سینمای ایران است.

تصویری که از شخصیت مامور اطلاعاتی ارائه شده است، تصویری مخدوش و متناقض و مبهم است. چنان که از دیالوگ های فیلم برداشت می شود، او سابقه زیادی در سازمان اطلاعاتی دارد و ماموریت های این چنینی بسیاری را پشت سر گذاشته است. اما آن چه در ظاهر امر می بینیم، در عمل چیزی کاملا متفاوت است.به طوری که او بیش تر اسیر احساسات است تا تحت فرمان عقل؛ عجول و خودسر است تا صبور و تابع فرمانده؛ سست عنصر و صعیف است تا با ارداه و محکم. و… برای مثال می توان به مواردی نظیر دل بستن به ارغوان و تخطی در انجام ماموریت، باز کردن دست بند و ورود به خانه ارغوان و درگیری با عناصر منافقین، تصمیم به خودکشی با اسلحه اشاره کرد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.