…
سه نقطهبصیرت
” اَلا و لا یَحمِلُ هَذا العَلَمَ الّا اهلُ البَصَرِ و الصَبر “[1]
امیر المومنین علی (ع) در جنگ صفین – آن جا که گرد و غبار فتنه پیش از گرد و غبار جنگ به هوا خاست و تشخیص دوست از دشمن دشوار شد؛ و عمار میمنه تا میسره ی سپاه را بارها و بارها پیمود تا بلکه گرد و غبار فتنه را فرو نشاند – خطاب به سپاهیان فرمودند: ” این پرچم مبارزه را جز افراد آگاه و با استقامت به دوش نمی کشند. “
صفین فرازی ماندگار از دوران زمامداری امیرالمومنین و نمونه ای کم نظیر برای ارائه ی الگوی عمل به آیندگان است. واقعه ای که در آن دو سپاه در دو جبهه در حالی در برابر یکدیگر صف کشیدند که هر دو ادعای اسلام داشتند و فریاد مسلمانی سر می دادند و در نتیجه بر اثر مخلوط شدن حق و باطل، حق بر اولیاءاش مشتبه شده بود. و این همان فتنه است. و سلاح تبلیغ (با پشتوانه بصر و صبر) در هیچ زمان دیگری چون این زمان کاربرد ندارد. زمان غبار آلودگی فضا. زمانی که آوای شهادت به محمد (ص) از ماذنه های مساجد به گوش می رسد ولی پاره ی دل او میان در و دیوار به شهادت می رسد. زمانی که لحن خوش قرائت قرآن در نیمه های شب شنیده می شود ولی قرآن ناطق خاموش می شود. زمانی که کتاب الله بر سر نیزه ها می رود ولی عترت پیامبر وادار به سکوت می شود. زمانی که سنگ اسلام به سینه زده می شود ولی اصل اسلام سنگ باران و در زیر پای بهائم لگد مال می شود. در این زمان است که باید همچون آنانی که ” حملوا بصائرهم علی اسیافهم “[2]با بصیرت پا به میدان جنگ گذاشت.
در این نوشتار از بصیرت (با توجه به مقصودی که از استعمال آن اراده شده است) تعریف خطی ارائه نمی شود اما با بیان اهم لوازم آن، در نهایت می توان به دید جامعی دست یافت. موارد ذیل به نظر بنده از مهم ترین لوازم بصیرت محسوب می شوند و می توان آن ها را به شکل زنجیره وار به این صورت ذکر نمود. (نکته ای که در تمام این موارد، مورد توجه و اهتمام است، نقش نخبگان می باشد. نخبگان (خواص) به عنوان قطب نمای حرکت جامعه و جهت دهنده به فکر، تصمیم و عمل عوام.)
1.شناخت و تبیین حقیقت: انسان فطرتاً حقیقت جو است. سینه اش را برای درک و فهم باز می کند. به جست و جوی گمشده اش می رود و آن گاه که حقیقت را یافت تسلیم می شود. روح اسلام و مسلم، تسلیم است. با تساهل و تسامح می توان شناخت و تبیین حقیقت را مرادف با ” روشنگری “دانست. تاریخ پر فراز و نشیب اسلام و به خصوص تشیع موارد زیادی از نهضت ها، جنبش ها و قیام های روشنگرانه را در سینه خود ثبت کرده است. سید جمال الدین اسد آبادی، شیخ محمد عبده، عبدالرحمن کواکبی و اقبال لاهوری از جمله متاخرینی هستند که از نیمه دوم قرن سیزدهم هجری، به فعالیت های روشنگرانه در گستره جهان اسلام (شامل ایران، مصر، سوریه، لبنان، شمال آفریقا، ترکیه، افغانستان، و هندوستان) پرداختند. مهم ترین ویژگی این افراد، شناخت و درک دقیق و صحیح، اولاً از اسلام و ثانیاً از زمان و مکان موجود بود. نتیجه این مهم، یافتن درد جامعه اسلامی بود که در نهایت منجر می گشت به آگاه سازی دیگران به منظور تلاش برای درمان این دردها (اصلاح). این امر در اثر تحرک و پویایی آن ها در شناخت حقیقت به وقوع می پیوست. در واقع آن ها به جست و جوی حقیقت رهسپار شده بودند و هر آن چه در این مسیر حق یافته بودند به دیگران انتقال می دادند. و وجه شبه روشنگری فوق الذکر با شناخت و تبیین حقیقت در همین است. اگر خدا خواست و در آینده فرصتی دست داد در مورد این گونه حرکت ها در جهان اسلام بیش تر قلم فرسایی خواهم کرد.
2.عدم تعصب : تعصب جهل است. دنباله روی کورکورانه است. بدون در نظر گرفتن محاسن و معایب. آن گاه که روح انسان رنگ به خصوصی بپذیرد، حقیقت را نه آن چنان که هست بلکه آن چنان که می خواهد می بیند. مدار تعصب دو سر دارد. یک سر آن عشق و علاقه و محبت است و سر دیگر آن دشمنی و کینه و نفرت. همان طور که عشق چشم را کور می کند و قلب را مریض، دشمنی هم. و البته که طرفداری، جانبداری و هواخواهی از یک فرد یا یک گروه یا یک جریان، جزو حقوق افراد محسوب می شود اما نباید اجازه داد که این امر منجر به تعصب شود.[3]
3.تعیین شاخص: اگر بخواهم تعریف ساده ای ارائه کنم، شاخص میزانی است که بر اساس آن اشخاص وزن می شوند. یا به عبارتی دیگر شاخص اصولی است که معیار سنجش افراد است. از جمله مهم ترین مصادیق آن، می توان به تقوا در شریعت، حق در قضاوت و قانون در حکومت اشاره کرد. پای بندی به هر کدام از این شاخص ها (در عرصه ی به ظهور رسیدن موقعیت هر کدام) نشان دهنده وزن اشخاص است. مهم ترین ویژگی شاخص، ثابت و لایتغیر بودن آن است. به عکس اشخاص که به حسب تغییر زمان و مکان تغییر می کنند.
4.تعیین مایز : آن روی سکه ی تعیین شاخص، تعیین مایز است. همان طور که شاخص جدا کننده سره از ناسره است و غربال کننده، مایز نیز چنین نقشی دارد. شاخص میزان قرابت با اصول را مشخص می کند و مایز میزان غرابت با آن را. و اهمیت و ارزش قرابت و غرابت با اصول به یک میزان است. فکر،عقیده و عمل افراد در ترازوی این دو (شاخص و مایز) وزن می شود.
5.وحدت: امری حیاتی که همیشه مغفول و مظلوم واقع می شود تا زمانی که به ناگاه مرضی چون غده ای سرطانی از تن جامعه سر بر می آورد و آن گاه که کار از کار گذشته است، همه در پی نوش دارو، فریاد وحدت وحدت سر می دهند. و در این زمان، دیگر، استفاده یا سوء استفاده از موضوع وحدت از موضع انفعال است نه از موضع فعال. بحث اصلی در باب وحدت پیرامون معنا و مفهوم و حدود و ثغور آن بوده و هست و دست خوش تغییر هم. در ” جوامع سنتی “که زندگی به صورت قبیله ای اداره می شد، وحدت به معنای یک شکل شدن از حیث رفتاری، گفتاری و فکری بود و همه افراد قبیله به محوریت رئیس قبیله گرد می آمدند و هر گونه تمایز و تفاوت محکوم بود. اما در ” جوامع مدرن “وحدت حول تمایزات و تفاوت ها شکل می گیرد، و باعث پویایی، انسجام و هماهنگی اجتماعی می شود. اما این تمایزات و تفاوت ها در چارچوب کلی قانون و منافع جوامع قرار می گیرند. پس در صورتی که پا فراتر از این چارچوب و اصول گذاشته شود و نقض شوند دیگر وحدت با شخص یا گروه نقض کننده معنا ندارد.
6.مرز بندی: مشخص نمودن دقیق مرزها و پر رنگ کردن آن ها، میان خود و غیر. این مرز بندی در نتیجه اشتراک درونی (وحدت) در مقابل عدم اشتراک بیرونی ایجاد می شود و ” ما “از ” دیگران “به طور مشخص جدا می شود. در این حالت دیگر بند بازی معنایی ندارد. افراد و گروه ها با توجه به ارزش ها،ملاک ها و معیارهایشان یا در مجموعه ” ما “قرار می گیرند یا در مجموعه ” دیگران “.
7.تولی و تبری: به زعم بنده، نتیجه تمام موارد پیش گفته و قدم آخر در مسیر بصیرت، تولی و تبری است. ” تولی و تبری “و ” بصیرت “لازم و ملزوم یکدیگرند. عده ای این دو را به محبت و معرفت تعبیر می کنند. محبت، فزاینده معرفت است و بالعکس. تولی و تبری به عنوان نخ تسبیح فروع دین و در نگاهی عمیق تر شرط قبولی دیگر فروع دین چون صوم، صلاة، خمس،زکاة، حج، جهاد، امر بالمعروف و نهی عن المنکر است. تولی و تبری دو جزء جدا نشدنی اند. مسلمان باید هم مومن باشد هم کافر. در عین ایمان باید کفر هم داشته باشد. ایمان به خدا و کفر به طاغوت.[4] نتیجه ی آن می شود محبت و دشمنی به خاطر خدا. آن چه که پیامبر(ص) آن را محکم ترین دستاویز می دانند.[5]
[1] نهج البلاغه/ خطبه 150
[2] حضرت علی (ع) درباره جنـگ های صـدر اسـلام بیان فرمودند: ” و حملوابصائرهم علی اسیافهم “
[3] البته استثنائاتی نیز در مورد تعصب ذکر شده است.آن جا که حضرت علی (ع) می فرمایند: ” فلیکن تعصبکم لمکارم الخصال “.و از این مورد و موارد مشابه در می یابیم که تعصب مثبت نیز وجو دارد. پس از این رو نمی توان به طور مطلق تعصب را امری مذموم دانست.
[4] این همان است که شهید مطهری با لفظ ” کفر مقدس “در جلد یک کتاب آشنایی با قرآن، مطرح می کنند.
[5] کافی، باب ” تراحم و تعاطف “: ” ایّ عری الایمان اوثق؟ اوثق العری حب لله و بغض لله “
دوست نه! دشمن
من را به چشم دوست، نه! دشمن نگاه کن
بهر مقابله، دو سه لشگر سپاه کن
این حسن مطلع غزلی عاشقانه بود
قبحش شکست، عشق سپیدی سیاه کن
نامرد مردمان، نه! نامردمان مرد
نه! نازنی، نه! جای زنی اشتباه کن!
دیروز رفت… – آه ه ه ، نه! – امروز رفتنی است
یادی ز روزگار پری – پادشاه کن
یک خواب خوش که بُرد مرا زود با خودش
یادی ز آستانه ی شب تا پگاه کن
(هر هفت شنبه، وعده ی دیدار: آسمان
در آسمان شب رصد هر دو ماه کن
در کهکشان راه تویی شاهِ راه ها!
ای شاهِ راه بدرقه تا شاهراه کن
دستان خسته ی من و بی سر پناهی ات؟!
باشد قبول، دست مرا سر پناه کن
آئین سرکشی به من آموختی و لیک
دستم بگیر، دیده و دل، سر به راه کن
دستت به دستِ… من؟ نه! تو… بیدار شو… نشو…
)
تعبیر شد، تمامی خواب و خیال ها
او رفت، ناله، گریه، عزا، آه و واه کن
مفعول فاعلات… تو و من بهانه ایم
من صد نفس کشیده اَمَت… تو صد آه کن…
پاداش عشقِ آینه ها سنگسار بود
یاد دل شکسنه ای بیگاه و گاه کن
از این به بعد مردم دنیا دو دسته اند:
” دنیا سیاه کن “وَ ” قیامت تباه کن “
دل های ساکنان زمین هم عقیم شد
مهرش بکن و حامله کن، پا به ماه کن
مرتد؟ شقی؟ مست؟ زناکار؟ قاتلم؟
دعوی مستدَل اقامه به هر دادگاه کن
صوفی و محتسب به من و تو نیامدست
می را بریز… باده بزن… ها! گناه کن!
سرمای سخت تا به سر استخوان رسید
تا جان به لب نیامده شال و کلاه کن
تقدیرِ شوم! خنجرم از پشت می زنی؟
قسمت… خدا بخواست… تو هم دل بخواه کن
شاعر نَفَس… نَــفَــس… نَـــ… نَــــــــــــــــــــ دیگر تمام کرد
تابوت ساز، ” اشهد ان لا اله… “کن
نامحرمی وصیت شاعر به ختم خواند:
” من را به چشم دوست، نه! دشمن نگاه کن…
طهران و جنگ
” طهران و جنگ “کتابی است مصور، شامل مجموعه عکس هایی از اوضاع و احوال پایتخت ایران در دوران هشت سال جنگ تحمیلی. کتاب به چهار فصل تقسیم شده است: زندگی روزمره . موشک باران . اعزام . کمک های مردمی . که عکس هایی برگزیده از عکاسان مختلف در این سرفصل ها به تصویر کشیده شده است. و اکنون ” آغاز سخن “کتاب:
” طهران و جنگ بازنمایی روایت هشت ساله جنگ تحمیلی است که کوچه ها، خیابان ها، گذرها و خانه های شهر تهران در آن روزگار سپری کرده اند. خاطرات آن روزها، غرش مهیب هواپیماهای دشمن که تن خانه های ما را می لرزاند و مردمان شهر که سرآسیمه و آشفته به پناهگاه ها پناه می بردند و … در میان همه این روزهای سخت که از سر ما گذشت، تهران چه پیروز و سربلند ماند؛ وقتی که صف بلند جوانانش شادمان و دست افشان به جبهه ها اعزام می شدند و همه قلک های کودکانش؛ زینت زنانش و همت مردانش فدای بلندی و رفعت این میهن شد و امروز در این شهر بر سر در هر کوچه ای نشانی است از همه آنان که رفته اند و … کتاب را ورق می زنیم، از پس همه تلخ و شیرین آن روزها، بغضی گلویمان را می فشارد؛ روزگار سخت جنگ تنها با همدلی، فداکاری و صبوری مردم این شهر آسان بود. در این شهر جنگ بود، اما زندگی هم بود، این کتاب گواه آن است. “
اما، شاید مهم ترین نکته ای که در پس پرده ی این کتاب نهفته است، مساله ” شهر و جنگ “باشد. مساله ای که بسیار بیش تر از گذشته، اهمیت و حساسیت یافته است. از ان جهت که جنگ در مکان و زمان مشخص، خواه ناخواه، شهرهای دور و نزدیک را تحت تاثیر خود قرار می دهد؛ اما ” این آثار نه از حیث کمیت و کیفیت و نه از حیث فراخنا و فوریت [در روزگار گذشته] با روزگار حاضر قابل مقایسه نیست. “به عنوان مثال قیام امام حسین (ع) در منطقه کربلا و در روز دهم محرم سال شصت و یک هجری قمری به وقوع پیوست؛ و آثار زمانی و مکانی آن واقعه به همان منطقه و محدوده اختصاص یافت و چه بسیار افرادی که در چند فرسنگی آن منطقه زندگی می کردند و از این ماجرا خبر نداشتند. ولی در عصر جدید، جنگ و آثارش چنان فراگیر است که گوشه و کنار هر سرزمینی را در بر می گیرد و عرصه وسیعی از یک سرزمین را با سرعتی بی سابقه در هم می کوبد. نتیجه ی این امر، خیل عظیم گرسنگان، برهنگان، وامداران، نیازمندان، آواره شدگان و به اسارت رفتگان است …
این کتاب به همت سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و توسط نشر شهر انتشار یافته است؛ و به مناسبت هفته بسیج، در سی و دومین جشن رونمایی کتاب در تاریخ 5 / 9 / 1388 در فرهنگسرای پایداری، رسما به اهل کتاب عرضه شد.
اذان تا نماز
زمانی که به دنیا می آیی برایت اذان می گویند.
زمانی که از دنیا می روی برایت نماز می خوانند.
و چقدر کوتاه است
زندگی
به اندازه ی فاصله ی بین گفتن اذان تا خواندن نماز.
خانه ای به استحکام خانه عنکبوت
هر کسی می تواند به بهشت برود. نه! هر چیزی می تواند به بهشت برود. فقط کافی است که یک کار بزرگ و خدایی بکنی. آن جایی که خدا صدایت می کند، جوابش را بدهی و در امتحانی که پیش رو داری موفق بشوی.
هر کسی می تواند به بهشت برود. نه! هر چیزی می تواند به بهشت برود. شلنگ آتش نشانی یا درخت باغ چه هم سایه یا حتا من.
از بچگی دوست داشتم با بقیه فرق داشته باشم. دوست داشتم کارهای بزرگ تری بکنم. دوست داشت کاری بکنم که جاودانه بشوم. در کل تاریخ همه من را بشناسند و تحسینم کنند.
از مردی شنیدم که از قول خدا می گفت: “همانا سست ترین خانه ها، خانه عنکبوت است”. و من می خواستم به آن مرد ثابت کنم که حتا اگر این چنین هم باشد، با کمک خدا، می تواند همین خانه، محکم ترین خانه بشود. می خواستم خانه ای بسازم محکم. خانه ای که در محکم بودن زبانزد همه بشود. خانه ای به استحکام خانه عنکبوت.نمی خواستم که مثل پدر و مادرم و همه فامیل و دوستانم، با یک فوت، خانه خراب بشوم.
تا این که بالاخره، در ظهر یک روز تابستانی، ندایی از آسمان، در گوش که نه، در تمام وجودم پیچید:
” ای عنکبوت صالح من! به حکم خداوند بزرگ و بلند مرتبه به یاری رسول خدا بشتاب. همانا خدا بر صالحان متناسب با اعمالشان پاداشی نیکو عطا می کند و خدا بر هر چیزی تواناست “
برای من که درهای قلبم را برای شنیدن سخن خدا باز گذاشته بودم، دور از ذهن نبود که خداوند این گونه من را مورد خطاب قرار دهد. به همین خاطر همیشه منتظر چنین روزی بودم. همیشه منتظر بودم تا خدا صدایم کند. همیشه گوش به فرمان بودم. و فرق من با بقیه عنکبوت ها هم در همین بود.
این بهترین فرصت بود. باید ثابت می کردم که من واقعن عنکبوت صالح او هستم.باید برای همه فامیل و دوستان و آشنایان افتخار آفرینی می کردم.باید نام عنکبوت را در تاریخ به نیکی جاودانه می کردم.
آن قدر می دانستم که قرار است رسول خدا از مکه به مدینه هجرت کند و دشمنان می خواهند جلوی او را بگیرند. پس قرار بود رسول خدا از شر دشمنان به غار ثور پناه آورد.
بالاخره آمد. نزدیک و نزدیک تر شد و من شناختمش. بله. او همان مردی بود که از قول خدا می گفت: “همانا سست ترین خانه ها، خانه عنکبوت است”. و من می خواستم به آن مرد ثابت کنم که حتا اگر این چنین هم باشد، با کمک خدا، می تواند همین خانه، محکم ترین خانه بشود. و الآن زمانش بود.
پس وارد غار شد در حالی که از قول خدا جملاتی بر لب داشت: ” و از پیش و پس راه را بر آنان (دشمنان ) سد کردیم و بر چشمانشان هم پرده افکندیم که هیچ نبینند “. و من به سرعت دست به کار شدم. باید بر دهانه غار آن چنان دیوار محکمی می ساختم که هیچ نیروی غیر الهی نتواند آن را ویران کند. تمام توانم را گذاشتم تا در این امتحان الهی موفق شوم. باید برای کمک به رسول خدا وظیفه ام را به بهترین شکل انجام می دادم. در هنگام ساخت این خانه، من نبودم که این خانه را می ساختم، بلکه خدا بود که خانه را می ساخت. قدرت خدا در تمام وجود من ظهور پیدا کرده بود. و به خواست خدا در کوتاه ترین زمان، چنان خانه ای ساخته شد که به این راحتی ها فرو نمی ریخت.
دشمنان خدا و رسولش به درب غار رسیدند و این گونه خداوند از پیش و پس راه را بر آنان سد کرد و بر چشمانشان هم پرده افکند که هیچ نبینند.
با دور شدن شر دشمنان، رسول خدا از غار بیرون آمد. لحظاتی دستی به سر و گوش من کشید و جایگاهم را در بهشت برایم تصویر کرد و من نیز او را برای این سفر تاریخی بدرقه کردم …
بسم الله
خدا در آیینه نگریست. تصمیمش را گرفته بود. رفت تا کار را تمام کند. یا شروع کند. بسم الله گفت. دست هایش را در آب شست. مشتی خاک پدید آورد. از همان آب (که دست هایش را در آن شسته بود) ریخت بر خاک. گِل بازی ای بیش تر نبود. داشت هنرش را به رخ می کشید. از هر انگشتش هنر می بارید. بارش هنر. بارش نور.
نوبت به نامش رسید. جلوی “نام” نوشت “آدم”. اما این بار خرق عادت کرد. یک پرانتز جلوی نامش باز کرد. داخل پرانتز نوشت “مسافر”. بعد پرانتز را بست.
و آدم مسافر است.
و خدا می دانست که او همیشه مسافر است.
مسیر سفرش هم زمین و آسمان است. از آسمان به زمین می آید و از زمین به آسمان می رود. و دنیا گذر است.
اما خدا می دانست که او همیشه مسافر است.
حتا اگر چندی، پاگیر دنیا شود. حتا اگر دنیا گذر باشد. و آدم در دنیا هم مدام در سفر است. باید حرکت کند. جلو برود. ببیند. بشنود. بخواند.بگوید. بنویسد. اشتباه بکند و درست بکند! خراب کند و بسازد!
ایستادن مرگ است. و نشانه مرگ آرامش است و نشانه زندگی ناآرامی. و قلب را در درونش قرار داد تا دریابد زندگی و مرگ را. آرامشش مرگ است و ناآرامی اش زندگی.
